|
بی سبب نیست که من گریانم
چند سالی است که این دل
هوس هیچ ندارد در سر
و فقط فکر کبوترهایی است
که درون قفسی
تخمها می شکنند
و برون می آیند
زندگی در زندان
زاده شد با آنان.
بی سبب نیست که من نالانم
دل من در پی پایان شب است
دل من عاشق مرغ سحر است
ولی آخر این شب
تا به کی با دل من می ماند؟
من عزادار و سیه پوش و غمین نورم
و دلم
داغدار روز است.
بی سبب نیست که من گریانم
در سر من
قرن های متمادی است
جنون می رقصد
گوییا من
زاده ی یک فکر جنون آمیزم
گوییا این سر من
زادگاه شبهی بی روح است
گوییا در دل من
عشق پنهان شده است
غصه مهمان شده است.
بی سبب نیست
دلیل غم من ، زندگی است.
|