بچه ها دلم بدجور گرفته ، میخوام بازم از یه وصله ی ناجور دیگه براتون بگم
یه حس غریبه ، نه از اون حسهایی که مرغای مهاجر دارن ، نه از اون حسهایی که باعث بشه واسه معشوقه کوه کند، نه ، نه ... اصلا بی خیال.
دیروز داشتم دنبال یه آدرس میگشتم ، تقریبا اسم ۹۰٪ کوچه ها اسم شهید بود .کاملا گیج و بی حوصله بودم. یه لحظه با خودم فکر کردم و گفتم : شیرین ، اینا کین ؟ اینا کین که تو هر کوچه ای اسم یکیشون هست. اومدم خونه ، به مامانم گفتم : مامان تو شهیدا رو میشناسی ؟
مامانم یه لحظه جا خورد !!! تا حالا چنین کلمه ای رو از دهن من نشنیده بود .
با تعجب گفت : هیچکس شهیدا رو نمیشناسه !!!.
گفتم مامان تو رو خدا بام حرف بزن . من می خوام بدونم اصلا اونا واقعیت دارن ؟!! یا مثل بقیه افسانه هامون یه افسانه ان ؟!!! باور نمیکنید من برا اولین بار اشک مادرم رو دیدم ، یه لحظه ترسیدم ، من تو دنیا از ۲ تا چیز بیشتر نمیترسم که یکیشون اشک مادره . بش گفتم : مامان غلط کردم ، منو ببخش ، نمیدونستم که ناراحت میشی ، حرف بدی زدم ؟
مامانم گفت :نه حرف بدی نزدی ، آره منم اونا رو دیدم . نه ، اونا افسانه نبودن ، راستکیه راستکی بودن ، جوونای همین سرزمین بودن ، عاشق بودن ، عاشقه عاشق . منم اونا رو دیدم ، اما شیرین ، تو از اشک من میترسی و من از اشک مادرای اون جوونا !!!
شیرین ، دختر خوب و شیطونم . اونا هیچ انتظاری از ما نداشتن اونا قصه ی تکرار و عادت و فراموشی رو خوب میدونستن .!!!
اونا میدونستن که سهمشون از این مملکت فقط اسم یه کوچه اس !!!
اونا عاشق بودن. اونا مرد بودن.
نه ، شاید اونا یه وصله ی ناجور بودن
شیرین
..................................................................
ما ناسپاس از خون اون مردا گذشتیم رفتیم راهی اشتباه و بر نگشیم !!!
ما وارث خون و جنون و درد بودیم مردونگی دیدیم ، ولی نامرد بودیم !!!
امین باباسالاری


|