ظهر تابستان بود
کودکی بر چهار چوب درب می کوبید
رنگ او بیرنگ
جسم او رنجور
دویدم تا برایش آب و نان از خانه بردارم
اشک من جاری
دست من لرزان
که ناگه ظرف آب از دست من افتاد
غرغر ارباب من تا آسمانها رفت
به او گفتم :
جسارت کردم ای ارباب
که خواب ظهر تابستانی ات را
اینچنین آشفته کردم من
به سوی در دویدم
کودکی آنجا ندیدم !
بوی فقر از کوچه می آمد.
امین باباسالاری








|