"به چه می خندی تو ؟!"
امین باباسالاری
چند روزی است که من
نه زمینی دارم
نه هوایی
نه به دنیا جایی
شادی ام گمشده است
در درون نفس زخمی بی رحم زمان
من جوانم اما
روح من مرده ز پیری و کهولت
ای داد
من سرا پا سخنم
و تمامی وجودم عطش درد و دل است
سنگ میخواهم
یک سنگ صبور
که نگوید به کسی حرف مرا
که نسازد ز سخن های دلم قصه ی نو
که سخنهای مرا جمله فقط گوش کند
آی ، به چه می خندی تو ؟
این درد و دل است
هر چه گفتم همه از روی صداقت گفتم
وای بر این دل من ، محرم اسرارش بین
گریه و درد دلم
خنده و شادی اوست !!!
به چه میخندی تو ؟
تو چه میدانی من
دلواپس و بیتاب چه ام !!!
تو چه میدانی
از چه میگریم من
از چه مینالد دل
آیا سیلی از دست خزان خورده دلت؟
تو چه دانی ز هم آغوشی انسان با غم ؟
به چه میخندی تو ؟
تقصیر تو نیست
قصه ی ما و شما
قصه ی شادی و غم
قصه ی ظلمت و نور
قصه ی روز و شب است
تا ابد ما و شما
با هم اما دوریم
به چه می خندی تو ؟

|