| مادرم
ای تو مرا زاده به تقدیر زمان
ای تو پرورده مرا در دل دامان سکوت
حرف دارم
تو بیا گوش بده ، درد دلم را بشنو
کودکت را آزرد ، خشم دنیای غریب
راه من را کج کرد ، خم زلفش به فریب
او مرا کشت ، مرا ویران کرد
سالها در پی او بودم و سختی دیدم
با همه جنگیدم
من نمیترسیدم
او مرا دید ، مرا عاشق کرد
او مرا برده ی چشمان سیاه خود کرد
او مرا بنده ی خود ساخت ، خدای من شد
سالها با همه کم لطفی ، او
بر دلم تاخت ولی دم نزدم
عاشقش بودم و عشق ، بی سراپایم کرد
وه چه رسوایم کرد
او نمی خواست مرا
او نمی دید مرا
من فقط طعمۀ دام هوسش بودم و بس
من عروسک بودم
بازیچه ی دستان بدش
او مرا کشت و کشاند
او دگر هیچ نماند
مادرم ای تو مرا زاده به تقدیر زمان
ای تو پرورده مرا در دل دامان سکوت
با همه رنج ، اسیر غم و تنها شده ام
وای بر من که چه سان بی کس و رسوا شده ام
|