"حقیقت پاک"
امین باباسالاری
هزار بار سوختم
هزار بار شکستم
کسی ندید اشک مرا
کسی نبرد نام مرا
کسی نکرد یادی از این کولی سراپا مرگ
کسی ندید خانه به دوشی چو من به روی زمین
کسی نزد در خانه ی مرا یکدم
کسی نزد در خانه ی مرا جز غم
دگر نکرد سرخ ، سیلی
صورت دل من را
درون بغض شبانه که نیست دستی گرم
درون متن ترانه که نیست حرفی خوب
به هر کجا ، همه وقت
همیشه جای تو در عمق لحظه ها خالیست
به یاد تو ام ، ای آشنا به راز من
به سوی تو ام ، ای قبله ی نماز من
بیا
بیا که دل من بهانه می گیرد
بیا عیادت این دل که بی تو می میرد
تو ای فسونگر بی باک
ای حقیقت پاک
بیا به آسمان دلم در شبی تو مهمانی
بیا که درد دلم را فقط تو می دانی
بیا که دل من بهانه می گیرد
بیا که بی تو دلم
شا عرانه می میرد
بیا که دلم سخت بی کس است و دل تنگ است
بیا که هر چه دل اینجاست پاره ای سنگ است
تو ای فسونگر بی باک
ای حقیقت پاک
برای ظلمت شبهای من
چو شمع ببار
برای من از مهر خود ترانه بیار
|